مشفقون     ۞       چرا ترس؟     ۞       می خواهید غمگین نباشید ؟     ۞       اعمال مردم و حوادث عالم     ۞      

چرا ترس؟

52396463638265437594

در عجبم از كسي كه يك عمر در فقر زندگي مي كند از ترس اينكه مبادا فقير شود
در عجم از كسي كه يك عمر خود را محدود و محصور مي كند از ترس اينكه مبادا محدود و محصورش كنند .

( آيا شما خودتان را شايسته همه خوبي ها مي دانيد؟)
شما خودتان را آدم پردلي مي دانيد يا آدم ترسويي ؟ يا گاهي پر دل و گاهي ترسو ؟ آيا فكر كرده ايد ترس ها دوران كودكي تا كجا و تا كي با ما همراه بوده و چه بر سرمان آورده ؟ آيا محاسبه كرده ايد تا كنون به خاطر ترس هايمان چه چيزهايي چه موقعيت هايي و چه امكاناتي از دست داده ايم ؟ قيمت مادي آنها چقدر است و ارزش معنوي آنها چه ميزان ؟
آيا هرگز فكر كرده ايد محدوده فكر، حركت ، تصميم گيري ، توانايي ها ، برخورداري ها ، كاميابي ها ، ناكامي ها لذت ها و رنج ها ، بايد ها و نبايد هاي ما را چه چيزي و چگونه تعيين مي كند ؟ دنياي درون ما نظرها ديدگاه ها و انتخاب هايمان كجا و به چه صورت مرز بندي مي شود ؟
خط قرمز هاي انديشه ما كي و كجا و چرا مشخص مي شوند؟

آنچه حد و مرز دنياي فكر واراده و توانمندي ها و ناتواني ها ما را مشخص مي كند (ترس های ما ) هستند . تا آنچه به پيش مي رويم كه ترس هاي ما ، اجازه عبور مي دهند .

چه كسي سهم ما را از لذت ها ، نعمت ها ، توانمندي ها و موقعيت هاي آفرينش كه سر به بي نهايت مي زند مشخص مي كند ؟ حاصل عمرمان از اين بي كرانگي عالم از دانشها ، بينشها ، انديشه ها و آگاهي ها از دشت ها ، درياها ، كوه ها ، رود ها ، مناظر شهرها ، روستاها و هزارن هزار زينت و زيبايي و روزهاي پاكيزه آفرينش چقدر است ؟ و محدودهء آن را چه كسي و با چه شرايطي مشخص مي كند ؟ با كمال تعجب و تاسف و پاسخ همه اين پرسشها يك كلمه بيشتر نيست ! آنچه حد و مرز دنياي فكر واراده و توانمندي ها و ناتواني ها ما را مشخص مي كند (ترس های ما ) هستند . تا آنچه به پيش مي رويم كه ترس هاي ما ، اجازه عبور مي دهند .
وقتي مي بينيم كسي از چيزي مي ترسد و ما نمي ترسيم درباره او چگونه فكر مي كنيم ؟ وقتي ما از چيزي مي ترسيم و ديگران نمي ترسند نسبت به آنها چه داوري يي داريم ؟ ميزان ارزش گزاري ما در اين موارد چيست ؟جايگاهمان كجاست ؟ آيا فكر كرده ايم موفقيت يا ناكامي ما در دوران تحصيل چقدر به ترس هاي ما مربوط بوده ؟ آيا توجه كرده ايم آنجا كه ترس مانع از رشد و پيشرفت ما شد مانديم  و وامانديم  و درمانديم اطرافيان مان همكلاس هاي مان چگونه رفتند و جستند و رسيدند ؟
مهمترين انگيزه پيشتازان چه بود ؟ جرات و جسارت .
بزرگترين علت درماندگي و ماندگي و واماندگي و پوسيدن چيست ؟ ترس و ترس و ترس .
آيا ترس ها : (ترس از تنهايي  ، تاريكي ، پليس ، غريبه ، فقر، بيكاري ، ترس از بزرگترها  ، ترس از حرف مردم  ، ترس از چشم زخم ، ترس از بيمار شدن و در مقابل بيماري خود را باختن و به ميكروب ها و ويروس ها مجال تاختن دادن و به زاري و خواري رسيدن و از بيم بيماري ، سلامت از دست دادن تقاضاي ترحم كردن ) اكنون سايه از سرمان بر گرفته و ما خودمان مستقلا وجدا از ترس هاي مان مي بينيم فكر مي كنيم تصميم مي گيريم ؟ يا اينكه هنوز در زندان نامرئي ترس هاي مان اسيريم ؟ و زير بناي اساسي جهان بيني ما به ترس هاي مان مربوط است و آنها هنوز هم حرف اول را مي زنند ؟
چرا ترس از مردم ؟! نمي دانم مردم كي هستند ؟ چه كاره هستند ؟ چه سمتي نسبت به ما دارند ؟ آيا آنها مسئول رسيدگي  به اعمال ما هستند وفقط بايد عيب و اشكالات را بگويند و آبرو ريزي كنند ؟ آيا هرگز هيچوقت كمك يا محبتي نسبت به ما كرده اند ؟ آنها فقط مامور آزار و اذيت ما هستند . چرا بايد خانه ماشين مبلمان رفتار و روابط ما مطابق ميل و تشخيص مردم باشد و هر كاري هم بكنيم باز هم رضايت خاطرشان جلب نشود چرا خودمان را از ياد برده ايم و بخاطر خودمان زندگی نمي كنيم آنها هيچ وقت مستقيما و رو در رو هم به ما ايراد نمي گيرند آيا ترس و توهم ما بيانگر نظرات آنها نيست ؟

آيا ترس ها آنچنان در وجودمان نهادينه شده كه همه چيز را و همه جا براي مان طبيعي است و با عينك ترس دنيا را مي بينيم و ترس ها در تمام جزئيات زندگي مان نفوذ و تاثير دارد ولي ما اصلا درك نمي كنيم كه ترس هم هست و سالار هم هست ؟ بهتر است خودمان را بازنگري كنيم گاه گاهي خودمان را در آئينه ديگران ببينيم . خودمان ، خودمان از چشم هوس آلود نفس اماره دور نگه داريم و با ديده حقيقت بين به خود و خواسته ها و آرمانها و آرزوهاي مان بنگريم .
از كجا و چگونه بايد اين چيزها را بفهميم ؟ شايد حياتي ترين چيزي كه بايد به آن فكر كنيم همين باشد كه ترس هاي مان را بشناسيم و تاثير آنها را در زندگي مان بسنجيم. ديده بگشاييم ونيك ببينيم و راه و روش زندگيمان را عوض كنيم و از دست رفته ها را بازاريم توانمندي هايمان را دريابيم آفرينندگي مان را به كار گيريم راهي ديگر، كشفي تازه ودركي نو آفرين ازهستي داشته باشيم.
بارها وبارها وسالها وسالها باخود گفته و انديشيده ايم كه (اين است وجز اين نيست) گفتيم وگفتيم و درجا زديم و واپسگرا شديم ودرمرداب حسرت ها وآه وافسوس ها دست و پا زديم جانمان به لب آمد اما به دنبال علت نبوديم وگناهش را به گردن تقدير گذاشتيم وشايد ترسيديم كه درباره ترس فكر كنيم.
لطفاخوب فكر كنيد وبعد به اين پرسش پاسخ دهيد:اصلا ترس چيست؟ وقتي تصمصم داريم كار مهمي انجام دهيم بررسي ميكنيم با افراد وارد وامين مشورت مي كنيم  توانمندي مان را تاييد مي كنند به اين نتيجه مي رسيم كه مي توانيم با موفقيت آن كاررا انجام دهيم . خودمان هم توانمندي مان را خوب احساس ميكنيم خوب توجه مي كنيم كه مي خواهيم مي توانيم . اما عمل نمي كنيم دست به آن كار نميزنيم اقدامي نمي كنيم  . يك چيز در درون مان هست كه جلوي مارا مي گيرد ومانع شروع كارمان مي شود.
سرانجام صحنه جنگ توانايي و ترس مان را داوري مي كنيم دچار ترديد مي شويم توان تصميم گيري نداريم ، كم وبيش دليل تراشي مي كنيم وبالاخره ترس را به كرسي قهرماني مي نشانيم و براينكه اتفاق مي افتد حسرت مي خوريم و آنچه را بارها دردمندانه آزموديم باز تكرار مي كنيم . به فرار و ناكامي تن ميدهيم . خودمان را بي گناه و بي تقصير قلمداد نماييم و گاهي با آب وتاب از دست رفته ها را تعريف مي كنيم كه بله اگر آن روز چنين كرده بودم چنان مي شد اگر فلان چيز را خريده بودم اكنون اينقدر ارزش داشت و مثلا آنهايي كه موفق شده اند و به جايي رسيده اند كار مهمي نكرده اند من هم مي توانستم بلي من هم مي توانستم.
پس چرا انبوهي از اندوه وحسرت دلهره و تاسف اندوخته ايم چرا درماندگيم را با جملاتي از اين قبيل توجيه ميكنم: دنيا ارزشي ندارد آنهايي هم كه دنيا را دارند غيراز دردسر چيزي ندارند آخرش چه مي شود؟معلوم نيست چقدر حلال و حرام كرده اند در همين حال وقتي يكي از آشنايان به نعمتي وموفقيتي ميرسد آه حسرت از نهادمان بر مي آيد و مدتي پريشان مي شويم وبه هم مي ريزيم واگر بتوانيم كار او را بي اهميت و كم ارزش جلوه مي دهيم.

در شب تيره ترس 

              ياس فرمانفرماست.     

                               صحنه جولان گاه اوهام و خرافات واشباح است.

ديوها جادوگران و نابكاران در تكاپويند.       

                                       هيولاها سپهدارند.       

                                                       نيستي ها نامرادي ها ومنفي ها ميان دار اند.

به دنبال دستي گره گشا بوديم تا همه در هاي بسته را بگشايد و همه خوبي ها و نيكي ها را به نمايش بگذارد.توجه نداشتيم دستي كه هميشه مي جستيم  در آستين خودمان بوده وهست .

آرامِ آرام ، بي صدا ، خاموشِ خاموش ، طوفاني در توهم مان ، زلزله اي در ضميرمان  ، آتش سوزي یی  در آرمانمان ، نبردي در ناخوداگاه مان برپا مي شود . ما را از درون فرو مي ريزد توانايي هايمان راتخريب مي كند خودآگاه مان را خاكستر مي سازد . شكوه  ، شكوت مان را در هم مي شكند كه : سرانجام ترس همين هاست و مثل همين ها.
چون خورشيد شجاعت وجرات وجسارت نور افشاني كند . دنيا در ديده و دل مان روشن مي شود . به راحتي مي بينيم از آنهمه كابوس هاي كشنده هيولاهاي هولناك اشباح وهم انگيز چيزي باقي نيست.آنها همه ساخته هاي ذهن ما بودند درتاريكي ترس. با آنكه اصلا وجود خارجي نداشتند چه آسيب هاي مهيبي كه به ما تحميل كردند وچون جرات آمد ، روشني آمد ، هستي آمد ، نيستي رفت ، نيستي ها رفتند. دنيا ، دنيا پر از زيبايي شد جوانه هاي سر زندگي از همه سو سربرآورد وشكوفه هاي اميد همه جا را شكوفا كرد.
ترس ها مان را دوباره مرور كنيم  . براي لحظاتي در تاريكي شب دلهره و هراس هاي گذشته را در ذهن مجسم و بلا فاصله چراغ ها را روشن كنيم و باز هم  ببينيم همه آنها هيچ اند و نيستند تاريكي ترس و ترس تاريكي و روشني جرات و جرات روشن بيني را دوباره شاهد باشيم .آنچه را هزاران بار آزموده ايم دوباره بياموزيم و بارها وبارها آزمايش را تكرار كنيم تا باور كنيم كه جان مايه ترس ها نيستي است و نيستي ها ساخته ذهن مايند و اصلا وجود خارجي ندارند . به دور و بر محدوده زندگي ذهني مان نگاه كنيم هر ترسي غير ممكن و محالي را در برابر مان قرار داده به شكلي دست و پايمان را بسته پر و بال مان را شكسته  ، سرخورده و دل مرده به كنج انزوا نشانده . سرتاسر ديوار هاي اين زندان انسان كشِ ، خلاقیت بر باد دارده ،  که از آجر هاي : نميشه  ، نبايد ، غيرممكن است  ، نمي توانم  ، نه نه نه ، محال و محال و محال و منفي و منفي و منفي ساخته شده .
درست است كه سالها به در و ديوار و سلول هاي اين زندان عادت كرده ايم اما هميشه آرزوي آزادي و كاميابي درعمق نهادمان وجود داشته و ياد يار مهربان كاميابي را گرامي مي داشتيم و به شوق ديدارش نفس مي كشيديم و به دنبال دستي گره گشا بوديم تا همه در هاي بسته را بگشايد و همه خوبي ها و نيكي ها را به نمايش بگذارد.توجه نداشتيم دستي كه هميشه مي جستيم  در آستين خودمان بوده وهست . با جرات چراغ دل را روشن كنيم و بدين سان درهاي كامراني باز و زندگي از نو آغاز كنيم . مهم نيست كه ما چقدر داريم  مهم اين است كه چقدر استفاده مي كنيم از آنچه الان در اختيار داريم از ممكن ها با جرات شروع مي كنيم از چيزهايي كه داريم با قدرت استفاده مي كنيم تا به آنچه نداريم برسيم راهي كه همه سرزندگان سربلندان و پيروز مندان رفتند در پيش مي گيريم .

افزودن دیدگاه